این شاید یک خاطره یا ثبت خواب باشه، قبلا ها توی دفتر خاطراتم خواب هامو می نوشتم اما الان تصمیم دارم همین جا بنویسم.

چند روز پیش با دکتر ارتدنسیم چت کردم و کل ماجرا رو براش تعریف کردم، اما دیشب یک خواب عجیب دیدم که الان ترجیح می دم سلسله خواب هایم در مورد دکی جوون رو بنویسم چون تعداد و محتواشون خیلی برام غریبن!!!

راستش وقتی دختر های فامیلمون یکی یکی عروس شدند منم شروع کردم به دعا ( بیشتر واسه اینکه کسی بیاد منو بگیره که بتونه خرج ادامه تحصیلم رو بده، آخه بابام نمی تونه و حتی اجازه هم به من نمی ده برم شرکت خصوصی سر کار)

خلاصه یک شب خواب عجیبی دیدم، خواب دیدم که لباس سبز عمل کردن رو پوشیدم و روی تخت عمل دراز کشیدم. یکهو یک جفت دست با انگشت های کشیده، که معرف یک جراح باشه، بهم نزدیک شد. اول ترسیدم ولی بعدش قیافه مهربون دکتر رو دیدم. ( این دکتر قیافش خیلی شبیه شخصیت داستانی یک دکتر جراح بود، جراح کودکان، که البته مشکلات اخلاقی داشت، و جریان داستان هم مربوط به کشف جنایات این دکتر توسط همسرش می شود. البته که بد من بود ولی من خیلی ازش خوشم می آمد و اصلا از آخر قصه که محاکمه می شد راضی نبودم و ...)

من که خدا رو شکر سالم هستم. اما بعد از یک مدتی خیلی دلم می خواست وقتی می خندم این نیش های کج و کوله ام رو کسی نبینه به همین دلیل دنبال یک ارتدنس خوب گشتم، اما هیچ کدوم به دلم نمی نشستند، تا اینکه دوست دوستم، دکتر ???? رو معرفی کرد. بگذریم از اینکه اون تقریبا 500 هزار تومان بیشتر از دکتر های دیگر هزینه درمان می گیره، و این قضیه کلی صدای بابام اینا رو در آورده هر چند که من ماهیانه 50 هزار تومانش رو خودم از راه تایپ کردن در می آورم.)

روز اولی که رفتم مطب ( خیلی هم زشت و بی آرایش رفتم) وقتی دکتر حسن نوروزی رو دیدم، از تعجب دهنم باز موند، البته دکتر با 300 پیش و ماهی 30 تومان من مخالفت کرد و ردم کرد.

از مطب تا خانه گریه کردم، نه به خاطر اینکه پول نداشتم، به خاطر اینکه کسی رو دیدم که چند ماه قبل تو خواب دیدم.

تا این قسمت رو برای دکتر که از همون چت ها و دیدار های اول هی ازم می پرسید تو چته با من؟ چرا این جوری هستی؟ تعریف کردم( آخه واقعا تابلو شده بود اخلاقم)

البته خیلی هم استقبال نکرد.

از اون موقع کلا کارام رو به راه می شد، مثلا مامان بزرگم که کلی ارث بهش رسیده ( خانواده بابام خیلی پولدارند اما به خاطر اختلافاتی که با  مامانم یعنی عروسشون دارند و اینکه بابام مریض بوده و حقشو خوردند توی ارث وهمه چیز خودشونم خجالت می کشند دیگه با ما ارتباط آنچنانی داشته باشند، با این حال اصلا به روی خودشون نمی آوردندکه بچه شان  یعنی پدرم اگر بتونه بره دکتر و فیزیوتراپیش ترک نشه، شاید پاهاش از بی حسی در بیاد و از خونه نشینی در بیاد!!!)

همین مامان بزرگ نامهربون انگار که دلش به رحم آمده باشه یکبار اومد و گفت بیا ننه بهت 600 می دم تا سال دیگه بهم برگردون، برو دندوناتو درست کن. اگر چه انگار بعدا پشیمون شد چون دقیقا روزی که قرار بود برم دکتر چک داداشم برگشت خورد و مجبور شدم پولو بدم به طلبکار، اما باز خدا کارام رو جور کرد، یک دوستی که در دوران خوابگاه داشتم، داشت از شوهرش جدا می شد الکی الکی، و من اون زمان کمکشون کرده بودم عاقلانه تصمیم بگیرند و خلاصه باز با هم خوب شدند، خلاصه اینکه 600 بهم قرض داد که منم ماهی 20 تومن براش می فرستم.

این یعنی 2 بار کمک خدا واسه اینکه این دکتر نوروزی دکتر ارتدنسی من بشه!!!

بعدشم وقتی که سرچ کردم اسمشو سایتی امدکه پایان نامه ها توش بود، اتفاقا پایان نامه دکتر که ابتدایش از خواهر برادرش یتشکر کرده بود که خونه رو واسه تمرکز و درس خوندنش مهیا کرده بودند.

که این قضیه رو به دکی گفتم قرار بود بهم تخفیف بده اما نداد و زد زیر قولش

چند وقت بعد خواب دیدم که  هزینه ماهانه رو ندارم بدم و خواستم که انگشترم رو بدم، اما دکتر با دعوا و بی داد بیرونم کرد که با گریه از خواب پا شدم. اتفاقا اون ماه پولم به سختی جور شد و ماه بعدش هم نرفتم چون جور نشد.

خیلی استرس داشتم وقتی می خوابیدم، به خاطر همین هم خواستم که ماه بعد بهش جریان رو بگم ،اما خواب دیدم که یک فرشته مهربون که شب اولم توی خوابم کنار دکتر بود،  بهم گفت نگو خودم نرمه نرمه بهش می گم!!!

بگذریم از رفتار بچگانه ام توی مطب، دست خودم نبود، واقعا می خواستم بدونم آخرش چی می شه؟ حتی سر کنکور ارشد همش هواسم به مطب بود و...

من با آدم های الکی چت نمی کنم اما یکبار اتفاقی با یکی آشنا شدم و وقتی اسم دکترم رو شنید گفت اتفاقا من موبایلش رو دارم اما اسمش مهرداد یا مراد و  این جور اسماس. شماره رو بهم داد اما زنگ نزدم تا اینکه همون روزی که داشتم به دکتر جریان رو سر بسته می گفتم، بعد از خداحافظی اش، یک اس ام اس دادم . اونم فوری اس ام اس داد شما؟ منم پرسیدم دکتر نوروزی ارتدنس؟ گفت خودم هستم شما

اما من نگفتم کیم، اگر با هوش باشه می فهمه کی فضولشه، البته خیلی هم می ترسم از این ماه که بیاد و چه برخوردی بکنه، همون شب ساعت 21:30 زنگ زد که بی جواب گذاشتم فرداش ساعت 14:30 زنگید بازم جواب ندادم. می ترسم، اخه این بار بهم گفت اگر اعصابش رو خورد کنم از مطب می کنتم بیرون!!!

حالا از خواب دیشب، خیلی عجیب بود. خواب دیدم مطب دکترم که البته انگار تهران بود ، در حالی که بر عکس همیشه، یک حلقه ساده دستش بود. بهم گفت من زن دارم و مزاحمم نشو. من هم گفتم به خدا قصد مزاحمت ندارم از این جور دختر ها هم نیستم که زندگی کسی رو به هم بریزم. ان شا الله که خوشبخت باشید و خواستم از اتاقش توی مطب بیام بیرون که دیدم همراهم اومد. هر چند که یک مشتری دیگه هم منتظرش بود. گفتم پس مریضتون چی می شه؟ گفت من که حالشو ندارم اینام اضافه بر کاره!!! بعد با من اومد توی اتاق دیگه، بهم گفت من تشنه ام خیلی گرممه و ... ، به خدا خواستم جبران کنم رفتم دم شیرهای آب که مثل شیرهای مدرسه بود. اما زیاد خنک نبود از همون دور داد زد : برو برام بلک هات (یا یک چیزی این جوری) بیار، منم رفتم و آوردم خیلی دلم سوخت که تشنه بود.

بعدش رفتم یک جای دیگه، دیدم انگار که زن دکتر یک زن روانی است و در بستر و انگار که دکتر می خواست نظر منو بدونه و خلاصه خیلی عجیب بود می ترسم این دیگه چه جوری می خواد تعبیر بشه خدا می دونه!!



تاريخ : یکشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۸۹ | 11:9 | نویسنده : فاطیما |
نمیدونم بیکار شده یا سر کارم گذاشته یا سیستمش ویروسی شده اما از ظهر که زدم بیرون برم اول شرکت سیستم همکاران و بعدشم کلاس تصویربرداری رایگانی که به خاطر فیلم نامه ام هزینه اش را کارگردان تقبل کرده، 3 بار داشت ماشین زیرم می گرفت. اول پیکان، بعدش پراید بعدش یک ماشین شیک تر حالا اسمش یادم نمیاد اگر بار چهارمی بود حتما پرادو هه زیرم می کرد آخه واسه هیکلش زشته

خلاصه عزرایل جون چند ماه پیش که کنکور ارشد داده بودم ازت خواسته بودم برم زیر یک ماشین که بیمه باشه، اینقدر دیر ایمیل های منو می خونی؟ تو هم شدی مثل همه آدم هایی که از اسمشون کلاس و فرهنگ می باره اما غافل از یک ارزن سواد!!!

اون ماه طی یک اتفاق عموم که وضعش توپه ( اصولا خانواده پدریم خیلی توپند فقط بابای من چون از اول مریض بوده هر چی در آورده یا بهش رسیده کرده تو شیکم ما 5 تا بچش و نتونسته رشد کنه فقط ما بزرگ شدیم که ای کاش مرده بودیم) برام تعریف کرد که یک بار که بین بیمه ماشینش یک روز فاصله افتاده بوده ناگهان با یک موتوری تصادف می کنه و زنیکه سوار ترک شده بود میافته و بی تحرک می مونه، البته بعد می فهمه که فیلمش بوده و ...

اون موقع بود که توی دعاهام تاکید کردم فقط ماشین بیمه دار، مال یکی از این کله گنده ها، نه این بدبخت بیچاره ها، که اگر چند روزم از سر کارش افتاد بهش فشار نیاد و بعدم بیمه چند میلیون بده خانواده ام بلکه یک فرجی بشه!

شایدم تقصیر این آقای عزراییل نبوده، قصه از غصه من شروع می شه که فهمیدم استادم جناب قرائتی هم مثل بقیه است. این درس هایی از قرآنی هم که می ده فقط واسه دل خوش کنک امثال منه. شایدم این قضیه ثابت کرد که نباید از استادت درس بپرسی، درس جواب دادن فقط مخصوص شاگرده و بس.

شایدم مقصر نه آقای عزرائیله نه حجت الاسلام والمسلمین آقای قرائتی، این سر به هوایی من مربوط می شه به دعوایی که دکتر ... ( دکتر ارتدنسیم) پریروز باهام کرد و تهدیدم کرد که اگر یک بار دیگه با اعصابش بازی کنم، حساب کتابش رو باهام می کنه و پرونده ام رو می ده دستم می گه بفرما برو دکترتو عوض کن. نمی دونم ولی به دکتر نوروزی ( مای دی دی اس ) حس خاصی دارم. نه اینکه عاشقش باشم ولی جریان داره، بر می گرده به قهرمان دوست داشتنی من که خیلی شبیه ... خیلی، روزی که دیدم شخصیت یک داستان که در دوران نوجوانی خوندم الان جلوم ایستاده خیلی گریه ام گرفت، جلوی خودم رو گرفتم حتی وقتی که سر قیمت باهام کنار نیومد و دست از پا درازتر برگشتم توی راه مطب تا خونه هق هق گریه می کردم. دیروزم وقتی فقط بعد از یک روز ویزیت دکتر براکتم شکست رفتم مطبش و نا خود آگاه هق هق گریه کردم . خیلی بی احساسه، خیلی.

اما این ها همه اش تقصیر منه، اخه خیلی نیاز دارم به محبت! خیلی به خاطر این اصلا تو باغ نیستم. برعکس کسایی به من محبت می کنند که بازم نمی دونند من تو باغ اونام نیستم.



تاريخ : شنبه پانزدهم آبان ۱۳۸۹ | 18:28 | نویسنده : فاطیما |

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله رب العالمين ...

اعوذ بالله من الشيطان الرجيم

بسم الله الرحمن الرحيم:

حم * تنيزل الكتاب من الله العزيز الحكيم * ان فى السموات و الارض لايات للمؤمنين * و فى خلقكم و ما يبث من دابة ايات لقوم يوقنون * و اختلاف الليل و النهار و ما انزل الله من السماء من رزق فاحيا به الارض بعد موتها و تصريف الرياح ايات لقوم يعقلون * تلك ايات الله نتلوها عليك بالحق فباى حديث بعد الله و اياته يؤمنون *

سلام  و درود فراوان خدمت استاد ارجمندم  حجت الاسلام والمسلمین قرائتی

نه اینکه فکر کنید من اهل جادو جنبل هستم خیر. قرآن (قربونش برم) در نرم کردن دل اساتید و دبیرها برای عقب انداختن روز امتحان که خوب جواب داد، اگر هم نوشتم به خاطر اینکه می خواهم تا آخر نامه ام رو بخوانین.

آقای قرائتی من شاگرد شما و از کاربران پر و پا قرص برنامه شما هستم. نه فقط به خاطر جایزه اش که تا حالا چیزی نصیبم نشده، کلا چون فقط حرف شما رویم اثر داره !!!

می خواهم برایتان قصه بگویم نه برای اینکه خوابتان ببرد، شاید بدهید مسولین هم بخوانند شاید از خواب غفلت بیدار شوند.

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچکس نبود

یک خانواده ای بودند مثل صدها خانواده دیگر که با آبرو زندگی می کردند اگرچه  اوضاع مالی شون خوب نبود. با سیلی صورت خودشون رو سرخ نگه می داشتند. یک دختر بچه ای داشتند که از صبح تا شب درس می خوند که کسی بشه و بتونه تغییراتی انجام بده، متاسفانه تو انتخاب رشته دانشگاهی اشتباه کرد و رشته ای را انتخاب کرد که کسی براش تره هم خرد نمی کنه! باباش نمیگذاره مثل هم شاگردی هاش به تهران برای کار بیاید. شرکت خصوصی هم که ابدا. فقط و فقط دولتی، حالا فرقی نداره منشی بشه یا کارمند، خلاصه اوضاع خیلی خیطه،. به خدا پشیمونه درس خونده، کل فامیل و آشنا نمک به روی زخمش می زنند که این همه رشته ، این چی بود خوندی، اگر مهندس شده بودی الان باری از دوش خانواده ات برمی داشتی،... .راست می گن.

جونم واستون بگه که از این دخترها هست که توی خانه ماندند و شدن غصه ای رو غصه های دیگر پدرمادرش. می دونین که این روزا یا می رن دختر، پدر میلیونر می گیرند یا دختری  که کار داشته باشه!!! دیگه نجابت و خانواده دار بودن میره جزء شروط آخر.

از قصه های غصه دار و هندی خوشم نمی یاد اما مثل اینکه باید گفته بشه تا دل ها  رو نرم کنه، این باباهه الان 6 ساله که بر اثر بیماری ام اس پاهاش رو از دست داده و خانه نشین شده، قبلا هم کارگر موقت بوده و الان با کلی تلاش بچه هاش، بهش حقوق از کار افتادگی ماهی تقریبا 400 می دن که البته برای دوا درمون خودش کمه چه برسه به شکم 5 تا بچه و عیالش. ضمنا بر اثر بیماری که قبلا داشته دکترهای محترم به جای درمان مهر دیوانگی بر پیشانی اش زده اند و اوضاع روحی اش را داغان تر کرده اند.

اگر شما هم پسر داشتین دختر این بابا رو نمی گرفتین پس تعجبی نداره که هیچ خواستگاری تا حالا در خونشونو نزده.

خلاصه کار این دختر خانم  شده از صبح شال و کلاه کردن و رفتن به ادارات مختلف و خواهش و التماس برای پر کردن فرم استخدام یا دیدن مسول مربوطه ، که اصلا هم باهاش برخورد خوبی نمیشه و معمولا بیرونش می کنند. یا خوندن روزنامه های بازار کار و نیازمندی ها که جز منشی و بازاریاب چیزی نمی خوان و بابای این دختره هم اعصاب نداره و ... .

خلاصه استاد عزیزم، زشته بگم، اما کفشهاش پاره شد از بس رفت، بدتر از اون روحیه ای هست که پیدا کرده. از خدای خودش شرمنده است اما حتی به فکر خودکشی هم افتاد. که به کمک دوستان که در پایان قصه براتون می گم از این گناه کبیره منصرف شد. خدا رو شکر

یک بار که این دختره رفت به یکی از این ادارات، یکی از کارمندها وقتی رفتار زشت همکارش و گریه اش رو دید، کنارش کشید و پیشنهادی داد. الان که فکر می کنم می بینم بد پیشنهادی هم نبوده.

جناب آقای قرائتی، خواهش می کنم برای من یک معرفی نامه بنویسین و به جایی از ادارات دولتی یا نیمه دولتی اهواز معرفی ام کنید، این معرفی نامه از طرف یک روحانی توی ادارات مرسوم شده و روال قانونی به خود گرفته واسه امثال من که پارتی ندارند.

این همه درس قرآن دادین، معلومه جاتون توی بهشت خداست، لا اقل که روی من اثرات خوبی گذاشتین، اما من صبح تا شب دعاتون می کنم اگر کارمند شم،

تو رو خدا نگین نه، فایده ای نداره، یک لحظه فکر کنید به اینکه اگر من کارمند شم می تونم ضامن شم، وام بگیرم، لااقل مسکن مهر رو ثبت نام کنیم ( نتونستیم پول پیشش رو تهیه کنیم ، پول ماهانش که بماند) بابام رو هر هفته به فیزیوتراپی ببرم تا بیماریش تحت کنترل دربیاد. شاید هم با یک پسر نجیب آشنا شدم که  منو به خاطر خودم خواست و اوضاع اقتصادی خانواده ام برایش مهم نباشد. برای ارشد رشته ای دیگر رو می خونم و پیشرفت می کنم. ضمنا 4 تا داداش دیگرم هم می توانند روی حقوقم حساب کنند و ...

اما فکر کنید که معرفی نامه رو ندین، من فقط درجا می زنم شایدم گول خوردم آخه راهم به علی بن مهزیار نزدیک نیست!!! اگر باهاشون قهر کنم و نرم پیششون کلی تصمیم اشتباه می گیرم و شاید افتادم توی همون گناهایی که می گن مادرشون فقره!!!

شما به وظیفه ی خود که ترویج علوم قرآنی و بالا بردن سواد دینی است به خوبی عمل کرده اید و وظیفه ای در قبال بی کاری و وضعیت نا به سامان من و امثال من ندارید و این نامه صرفا بدلیل همین وظیفه شناسی و معرفت دینی شما ارسال شده است

به همین دلیل از شما عاجزانه تقاضا می شود روی عموی شهیدم، و وساطت دوستان شهید گمنامم را زمین نگذارید (چه آنها که در دانشگاه تهران روبروی مسجد آرمیده اند و یا شهیدان گمنامی که در مسجد بلال من را به فیض رسانده اند و نیز شهیدانی که در مرقد مطهر علی بن مهزیار اهوازی اکنون پای درد دل من می نشینند) و طی نامه ای (این معرفی نامه به سازمان های دولتی برای استخدام مرسوم است، لطفا) من را به قسمت فرهنگی مذهبی، روابط عمومی، و .... جایی از شرکت نفت، شرکت فولاد خوزستان، سازمان صدا و سیمای خوزستان، روزنامه ای، اداره ای ، جایی که خود صلاح بدانید معرفی کنید. اجرتان هم با همین دوستان شهیدی که نام برده شد.

در پایان از اینکه نامه ام را خواندین تشکر می کنم. لطفا جواب نامه ام را به نشانی ام بفرستید. اگر اهواز آمدید به من خبر بدهید تا برای زیارتتان بیایم و برای صحت گفته هایم مدارک رو بیاورم.

به این نامه مدرک دانشگاهی ام ، سوابق کاری و رزومه ، و رسید نامه ام به ریاست جمهوری  پیوست شده است.

با تشکر

فاطمه

مصادف با روز میلاد امام رضا (ع) 1389/07/27

rayaname.blogfa.com



تاريخ : دوشنبه دهم آبان ۱۳۸۹ | 10:23 | نویسنده : فاطیما |
سلام به زودی رایانامه ای به آقای قرائتی خواهم زد منتظر باشین



تاريخ : چهارشنبه چهاردهم مهر ۱۳۸۹ | 12:22 | نویسنده : فاطیما |

رایانامه ای به اصفهان

الان نزدیک یک ماهه اومدم اصفهان توی یک شرکت مهاجرتی به کانادا و استرالیا به عنوان مترجم و ... کار  مشغولم. این کار به دلم نیست. این شهر رو دوست ندارم. واقعا آدم های هر منطقه ای به خودشون می رند. نمی گم اصفهانی ها بدند اما اهوازی ها بهترند. اهوازی ها مثل هواشون که شرجی و  مرطوب و گرمه  دلاشونم مهربونه. اما اصفهانی ها مثل هواشون که خشکه خودشونم همه جوره خشکند پس اگر شنیدین اصفهانی ها خسیس و ناخن خشکن بدونین تقصیر خودشون نیس!

شایدم منطقه نظر یعنی جایی که الان زندگی می کنم این جوریند. همشون ماشین های آخرین مدل سوارند و اصولا وقتی منو با یک مانتو شلوار ساده و مقنعه سر می بینند ... .

اصفهان که بیای از شهر تمیزش کیف می کنی. از این نظر اهواز به گرد پای اصف هم نمی رسه. جای دیدنی هم زیاد داره، جاهایی که زوجا می تونن برن حال کنن. شهر آزاد تری هم به نظر می رسه! خلاصه واسه خیلی ها ارزششو داره از شهرشون دل بکنن بیان این جا. منم اولاش راضی بودم و توی رویاهام آیندم رو تو اصف می دیدم.

اما اینا چه فایده!

اصفهان! بدون ازت خوشم نیومده به محض اینکه به اندازه پول قرضی ای که  برای پیش قسط ارتدنسیم گرفتم رو بدست بیارم می زارمتو می رم. حتی از خدا می خوام ارشد اصفهان در نیام. حاضرم یک سال دیگه توی خونه فسقلی مون توی اهواز بشینم کنار بخاری و  برای ارشد بخونم، اما تهران در بیام. تهران یک جورایی اهوازی تر و خونگرم تره.

تو بمون و مردم خسیست

 

رایانامه ای به اصفهان1



تاريخ : چهارشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۸۹ | 9:46 | نویسنده : فاطیما |

رایانامه رادیویی

توی گروه رادیو یک اتاقی بود که پارتیشن بندی شده بود. وقتی وارد شدم تقریبا اکثرشون بلند شدند. ۴ تا استاد آقا و یک استاد خانم

سوالها از زبان انگلیسی شروع شد

I.            کتاب اختصاصی صحنه اجرا نمایش رادیویی و کلا یک برنامه را باز کردند و ازم خواستند تیترش رو بخونم و معنی کنم.                                                                               

  عالی □ خوب□  متوسط□  ضعیف□

II.            کتاب اختصاصی آسان تری رو به انتخاب خودم باز کردم و 4 خط اول ( پاراگراف اول ) رو بخونم و معنی کنم.  

  عالی □ خوب□  متوسط□  ضعیف□

III.            ازم خواستند که یک سوره قران بخونم ( خواستم یس رو بخونم یادم رفت) قل هو الله الاحد رو خوندم.          

 عالی □ خوب□  متوسط□  ضعیف□

IV.            یک آیه قرآن خواندند و من معنی کردم .

عالی □ خوب□  متوسط□  ضعیف□

V.            چند جمله از زبان ژاپنی که ادعام می شه بلدم گفتند و من ترجمه کردم.

عالی □ خوب□  متوسط□  ضعیف□

VI.            اسم چند تا برنامه شاخصی که توی برگه نظر من بود رو خوند و گفت کدوم رو شنیدی؟ منم گفتم فقط صبح جمعه با شما ( اونم چون برنامه محبوب بابامه) و شب بخير کوچولو  و  برنامه ای که نوشتم قصه های هزار و یک شب رو اصلا گوش نکردم.

عالی □ خوب□  متوسط□  ضعیف□

گنجشك لا لا
سنجاب لا لا

آمد دوباره ، مهتاب لا لا
لا لا لالايي لا لا لالايي
لا لا لالايي لا لا لالايي
گلدون خوابيد، مثل هميشه
قورباغه ساكت،خوابيده بيشه
لا لا لالايي لا لا لالايي
لا لا لالايي لا لا لالايي
جنگل لا لالا ، بركه لا لالا
شب بر همه خوش، تا صبح فردا
لا لا لالايي لا لا لالاي
لا لا لالايي لا لا لالايي

رایانامه لالالالایی

VII.            پرسیدن پس شما که توی فرمتون نوشتین برنامه های فرهنگی و گسترش فرهنگ و سنن توی رادیو باید باشد ولی شاخصاتون به اینا نمی خوره اصلا و همشون طنز و سرگرمی کنندست؟!! گفتم خوب به نظر من جای یک برنامه ای که این محتوی را داشته باشه و در عین حال شاخص باشد و آمار شنوندگانش بالا باشد کم است. اما  فکر کنم :

عالی □ خوب□  متوسط□  ضعیف□

VIII.            پرسیدن شما موسیقی گوش می کنید؟ گفتم ای کَمَکی! زیاد اهلش نیستم. گفتند دستت درد نکنه. حالا یک موسیقی از توی گوشیت بزار بشنویم. منو بگی هول شدم گفتم گوشیم رم نداره! آخه جلوشون نمی تونستم ساسی مانکن بزارم که. البته لهراسبی و اخشابی و اصفهانی و یگانه هم داشتم اما تا بیام پیداشون کنم ... تازه موسیقی بابالنگ دراز رو با متن ژاپنیش داشتم . خلاصه

عالی □ خوب□  متوسط□  ضعیف□

IX.            پرسیدن  جمعیت شهرتون اهواز چند نفره؟ اصلا فکرش  رو نمی کردم که در مورد جغرافیا و علوم انسانی سوال کنند. گفتم 4 الی 5. آقاهه گفت یا ابوالفضل . یکهو به خودم اومدم گفتم نه منظورم جمعیت کل استان خوزستانه. گفت اهواز چی. الکی گفتم فکر کنم 1 میلیون باشه نه؟

عالی □ خوب□  متوسط□  ضعیف□

X.            اسم چند تا کارگردان و بازیگر خارجکی رو گفتند با خجالت اظهار بی اطلاعی کردم. گفت خوب خودت بگو  با اینکه بلد بودم بگم جیم کری، ولی نگفتم. گفتند فیلم می بینی گفتم آره همه چی. پرسیدند خوب اسم چند تا فیلم اکران شده 88 الی 89 رو بگو. من کتاب قانون و درباره الی به ذهنم رسید.

عالی □ خوب□  متوسط□  ضعیف□

XI.            کتاب چی می خونی؟ گفتم همه چی خارجی بیشتر دوست دارم اما ایرانی ها رو هم می خونم. خواستند اسم ببرم که مغزم هنگ کرد. فقط اسم کتاب سهم من یادم اومد که نوشته نویسنده ایرانی بود. ولی مثل خنگ ها اسم کتاب چراغ ها رو من خاموش می کنم پیرزاد رو فراموش کردم. تازه داستان زنی که می خواست هنرپیشه شه و بعد با یک هنرپیشه طنز ازدواج می کنه و وقتی شوهرش فلج می شه یک بار برش می گردونه اما دفعه بعد توی استخر می کشتش رو تعریف کردم

عالی □ خوب□  متوسط□  ضعیف□

XII.            خوب حالا به نظر شما رشتتون توی کجاها بازار کار داره؟ منظورش رشته کارشناسیم بود. گفتم والا توی جهانگردی ، تورلیدری، سفارت، خبرگزاری ها .... خوب پس چرا نرفتی دنبالش؟ گفتم باور کنید هر جا رفتم گفتند باید در کنار رشته ات حرفه ای دیگه ای علم دیگه ای بلد باشی تا به کار ما بیای و البته مدرکش رو  هم می خواستند. مثلا مدرک خبرنگاری، تورلیدری ، ... که  نشد. خانمه گفت می تونی کتاب بدی بیرون ترجمه کنی! گفتم باور کنید به این آسونی ها نیست. (چون خودشون استادن هیچ وقت نمیتونن درک کنند که اگر آدم معمولی باشی هیچ جایی توی انتشارات نداری ) منم زیاد توضیح درست درمونی ندادم. اونمام همچنان مصر بودند که من باید برم دنبال رشته خودم نه تولید برنامه رادیویی.  خانم پرسید خوب به نظرت حالا رشته رادیو هنره یا علم؟ من گفتم علم. شاید یک هنر هم باشه اما اگر علمشو یاد نگیری نمی تونی هنرتو هدایت کنی. اما فکر کنم باید برعکس می گفتم اگر می خواستم قبولم کنن!!!

عالی □ خوب□  متوسط□  ضعیف□

XIII.            حالا گفتند هنر های ژاپن رو بگو. منو بگی فقط چین یادم میامد. گفتم یکیش نمایش کابوکیه( نو رو یادم رفت) دیگه اینکه توی قرون 17 و 18 خیلی روی هنرهای مختلف  اروپا اثر گذاشت و تاثیر پذیرفت. یکی دیگه هم درخت های مینیاتوری. آقا اینو ما گفتیم گیر دادند که اسمش چی می شه منم عاجز از یک کلمه صحبت گفتم بابام الان 2 ساله کتابهام رو گذاشته تو انبار می گه برو سر یک رشته دیگه که نون و آب داشته باشه. اما این توضیحات قانعشون نکرد و گفتند اسمش بون واری است!!!

عالی □ خوب□  متوسط□  ضعیف□

XIV.            ازم محترمانه خواستند که بیشتر به برنامه های رادیو توجه کنم لا اقل الان که اومدم واسه مصاحبه خودم رو آماده می کردم. بدون امتیاز!!!

XV.            در مورد فیلم نامه هام نظر دادند . فیلم نامه های آبکی ای که به سفارش یک جوجه کارگردان نوشته بودم. ولی بازم خدا رو شکر که اونها توی ایمیلم بود وگرنه که دیگه هیچی. آقاهه گفت تو عربی که توی فیلمات همش گفتی زن عرب؟ گفتم نه  و وقتی خواستم توضیح بدم جوری رفتار شد که یعنی بسه

عالی □ خوب□  متوسط□  ضعیف□

XVI.            در آخر این آقا آخریه پرسید که چرا توی برگه در جواب علت انتخاب این رشته نوشتی ادای نذر؟ و من که خجالتم کشیدم گفتم خوب چون خیلی علاقه به کار فرهنگی دارم و اصولا قول دادم که تو عمرم کار فرهنگی کنم حتی وقتی که توی بانی فیلم مشغول به کار بودم با اینکه پول می گرفتم اما حاضر شدم ولش کنم و به گاهنامه هنر نو دانشکده فنی ملحق شم بدون اینکه کمترین سودی برام داشته باشه

عالی □ خوب□  متوسط□  ضعیف□

کاش می گفتم که واقعا خدا هم می خواد منو فرهنگی کنه. مگه نه اینکه وقتی نا امید شدم از قبولی چون همین دانشگاه اعلام کرده بود که زن نمی پذیره ! منم مهاجرت کردم به اصفهان و الان توی یک دارالترجمه کار می کنم که هیچ ربطی به فرهنگ نداره! شایدم بی فرهنگی باشه که ما کمک می کنیم یک سری آدم افهم نفهم برن کانادا و آبروی هرچی ایرانیه رو ببرن! و درست بعد از 2 روز کار توی این شرکت بهم زنگ بزنند بگن بیا مصاحبه !

 این یعنی خدا هم می خواد من به آرزوم برسم

 به نظرتون در جمع من پذیرفته می شم؟ البته با امتیاز خدا ها!!!

 

 



تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۸۹ | 16:18 | نویسنده : فاطیما |

حلول ماه شعبان بر همه گرامی باد


باید بگم این مدت اتفاقات عجیبی توی زندگیم افتاد. اول اینکه سنجش اعلام کرد که برای رشته  تولید سیما فقط پسرها مجازبودند و اشتباهی دخترها هم مجاز کردند. بعد از این قضیه خانم سمایی به من زنگ زد و خواست برای اعتراض به تهران برم ولی من اعتراضم رو پیش خدا بردم و باهاش قهر کردم . و به پیشنهاد کاری که عمه ام توی اصفهان و توی دارالترجمه ای داده بود جواب مثبت دادم. به خدا گفتم ببین خدا جوون خودت نمی خوای من وارد کار فرهنگی شم. وگرنه من که تمام تلاشم رو  کردم و ...
شماره حسابم رو به خانم گل محمدی توی کانون پرورش فکری دادم تا هر وقت شد 50 هزار تومان حقوقم رو برام بریزه.

2 روز از کار کردنم توی دارالترجمه  اصفهان نگذشته بود که همراهم زنگ خورد و خانمی از دانشکده صداسیما ازم خواست پس فرداش یعنی 4 شنبه تهران باشم. اگر چه آقای سعید ... رئیسم کمی ناراحت شد اما کل فامیل خوشحال شدند آخه معمولا تابوهای فامیل رو من می شکنم مثل رفتن به خوابگاه دانشجویی که تا اون زمان کسی از فامیل به دخترش اجازه نمی داد. عشق سینما هم یک بت شکن می خواد که جورش رو من باید بکشم.

اونجا کل فامیلمونو زیرو رو کردند. از هر کی شماره تلفن داشتم نوشتم. کروکی خانه ها و خلاصه شارژ2 هزار تومانیم صرف پرسیدن کد پستی اقوام شد!

یک برگه روانشناسی هم بهمون دادند.

بعد آقای مسول آموزش صدا سیما ما را تقسیم کردند . با اینکه من توی هر دو رشته تولید سیما و تولید  رادیو مجاز به انتخاب رشته بودم اما فقط به بخش تولید رادیو فرستاد.

من که راه رو گم کرده بودم از آقایی خواستم راهنماییم کنه. ایشونم سنگ تمام گذاشتند تا دم در رادیو رسوندنم. به قول خودش بعد از 4 سال هنوز هم گاهی توی این پیچ های ساختمان صدا سیما راه رو گم می کنه.

من تصمیم گرفتم دفعه بعد نون و گردو با خودم ببرم تا مثل اون قصه قدیمی راه خونه رو فراموش نکنم

قسمت رادیو کسی جز منشی مهربونش نبود. اون برای یکشنبه 20 تیر وقت مصاحبه بهمون داد.

من و خانم سمایی با کلی خستگی و در به دری به ترمینال آرژانتین رسیدیم. این سفر دست کم 15 هزار تومان برام خرج بر داشته بود. واسه همینم با کنسی و خسیسی این بیچاره رو با اتوبوس واحد بردم ترمینال. 

یکشنبه 20 تیر به خاطر گرمی بیش از حد هوا تعطیل اعلام شد. همچنین روز بعدش. البته تنها ارگان های دولتی وگرنه شرکت ما که جمعه ها هم بازه. خیلی استرس داشتم. خواستم مطلبی بنویسم اما ذهنم خیلی درگیر بود. هیچی روی کاغذ نمیومد. حتی سر کار هم چند اشتباه فاحش داشتم .خدا رو شکر که توبیخ نشدم. خلاصه با اینکه فکر می کردم  همه تهروونی ها سه شنبه رفتند و مصاحبه تمام شده، و سر من بی کلاه مونده، صبح 3 شنبه همون تلفنو زدند و اعلام کردند مصاحبه 4 شنبه انجام می شه. بازم مرخصی گرفتم و رفتم.

اما سفرنامه

ترمینال آرژانتین نماز رو خوندم. شارژم تمام شده بود به سختی جای خالی برای شارژرم پیدا کردم. تازه نیمه شده بود که خانمی ازم خواست شارژرم رو به اون بدم .منم که دل نازک. تا ساعت 7 جای سوزن انداختن توی نمازخانه پایانه آرژانتین نبود. بعدشم که متصدی اومد و کلی غر زد و بیرونمون کرد. رفتم یونی صدا سیما.

اونجا هنوز لیست ما رو نداده بودند نگهبانی. کلی تلفن و... اجازه ورود پیدا کردم. به ایستگاه که رسیدیم، چند تا خانم دانشجو دیدم و ازشون خواستم اطلاعاتی در مورد رادیو بهم بدند. اما اونا دانشجوی صدا برداری بودند. شاید در آینده همکار بشیم! خیلی مهربون راهنماییم کردند برم بوفه اونجا می تونم دانشجوهای سال بالایی رو ببینم و اطلاع کسب کنم.

اما نگهبانی آموزش اجازه نداد و گفت اگر خیلی خسته ای برو نماز خانه. خدا رو شکر وقتی بخواد جور شه ببین ....

اونجا توی نماز خانه خانمی ایلامی رو دیدم که ترم اول رادیو ارشد بود. البته از آزمون خصوصی وارد شده بود. می گفت هزینه می گیرند اما هنوز که چیزی نگرفته بودند ازشون . خیلی خوب راهنماییم کرد.

توی نماز خانه نماز استغاثه به فاطمه الزهرا رو خوندم همراه با سوره انعام و سوره یاسین.

بعد که از خواب پا شدم مجددا همون گروه سر ایستگاه رو دیدم. بهم گفتند برم قسمت انفورماتیک و از توی سایت اطلاع کسب کنم. همچنین خواستند که در مورد نمایشنامه هایی از نویسندگان ژاپنی خلاصه برداری کنم. حفظ شعری از حافظ هم پیشنهاد شد.

توی سایت همه این اطلاعات  رو برداشتم. حتی به انگلیسی ترجمه کردم که نشون بدم چه انگلیسی ای بلدم.

از گشنگی داشتم می مردم .خصوصا که توی راه سایت بوی کباب رستوران مستم کرده بود.رفتم بوفه . بازم سر ایستگاهی ها ( بچه های صدابرداری) رو دیدم. اسم یکیشون زینب بود. چای مهمونم کردند. و منم بیسکوییت و کاکائو و... ولی دیرم شده بود زودی رفتم اموزش رادیو.

تو صف انتظار خانم سمایی، هانیه، و یک دختر قمی که نمایش خوانده بود و خانمی که کارمند صدا سیما بود  رو دیدم. اینا دقیقا همون هایی بودندکه هفته پیش هم بیشتر از بقیه بچه ها با هم بودیم. نمی دونم ولی دلم می خواست همین 5 ، 6 نفر بودیم و قبول می شدیم.

پس از پر کردن برگه ها، اول هانیه ، بعد خانم سمایی و بعدش من رفتیم تو. اونجا خیلی خوب باهامون رفتار کردند. از جا بلند شدند و ...

حتی قهوه هم بهمون دادند.

4 تا آقا و یک خانم. هرکدوم نوبتی سوال می کردند. خیلی مهربون بدون اینکه استرس وارد کنند اما من خنگ شده بودم. همه چی از یادم رفته بود حتی ژاپنی!!! بدتر از همه اینکه توی  مخم یک سوال مهم بود که اینا چقدرآشنان . اما توی سایت مطلبی خونده بودم که می گفت اینقدر سوال نپرسین و سعی کنین جوابگو باشین. من یخ بودم اولش خوب شروع کردم اما آخر سر باطریم تمام شده بود. حتی وقتی پرسیدن این ادای نذری که نوشتی یعنی چه؟( اینو آقای سمت چپی که سبزه بود و آخر سر هم کمکم کرد که قهوه رو ببرم بیرون بخوردم پرسید)

نتونستم بگم چرا ادای نذر؟

اما الان می گم. با خدا قهر بودم اخه قرار بود زندگی منو فرهنگی قرار بده. اما نشده بود. درست وقتی که رفتم سر کاری که شاید بی فرهنگی هم باشه ( دارالترجه برای کسانی که می خوان از این کشور برن مهاجر ومقیم کانادا شن و...) به من زنگیدن گفتن بیا. پس خدا می خواد کمکم کنه. اگر اینو نوشتم برای این بود که بدونن. اما نتونستم  . روم نشد. امان از کم رویی. اما پر رو تر از خودم سراغ نداشتم.

خلاصه الان جمعه ست داشتم صلوات می فرستادم. با تسبیحی که مامان بزرگ از مکه اورده. اما نتونستم فقط برای خودم دعا کنم. دعا می کنم اگر 6 تا دختر می خوان هیچ کدوم از کسایی که دیدمشون حذف نشن. از اینکه اس ام اسی برام بیاد که بگه من در نیامدم بیزارم. درست مثل وقتی اعلام نتایج اولیه کنکور ارشد می خواست بیاد. دعا کردم فقط من مجاز نشم. معصومه، رضوان، سعیده، زهرا ....  گفتم خدا از نمره و تراز من کم کن اما همه رو قبول کن.

خدا هم مرامی داره که نگو. گوش کرد. فقط الهام مجاز نشد که به قول خودش تو کنکور شوهر کردن موفق شده بسه. آخه همون موقع ها ی کنکور عقد کرد.

خلاصه خدا جووون تو هم مثل مامان بابا ها هستی ها. وقتی باهات حرف می زنیم برامون دلیل و برهان می یاری که مثلا پفک بده بزار غذا آماده شه بخوری و...  اما وقتی که باهات قهر می کنیم زود جوابمونو می دی. اما اینو بدون من نمی تونم باهات قهر کنم. همونطور که نمی تونستم با مامان بابا قهر کنم تا پفک بخرن واسم. اونام بدون قهر واسم ذرت می خریدند!!!

تو هم لطفی کن منو ارشد کن بزار به کمال برسم . بزار کاره ای بشم که فقط تو این دنیا برام سود نداشته باشه . اون دنیا مدیون هیچ امام و پبغمبری نباشم. سرافرازمون کن آمین یا رب العالمین



تاريخ : جمعه بیست و پنجم تیر ۱۳۸۹ | 13:4 | نویسنده : فاطیما |

با عرض سلام و خسته نباشید خدمت دکتر احمدی نژاد

اینجانب فاطمه ز... فارغ التحصیل دانشگاه تهران و برادر زاده شهید منصور ز... هستم. اینو نگفتم که از اسمش استفاده کنم فقط در نوشتن این نامه برای شما از او الهام گرفتم و شجاعتم را مدیون امدادهای غیبی اش بوده و هستم.

راستش را بخواهید مدتی پیش وقتی در جریان سفرهای استانی به خوزستان و شهر اهواز آمدید این نامه را نوشتم تا به دستتان برسانم ، اما نتوانستم خودم را به محل سخنرانی برسانم. البته ناراحت هم نیستم چرا که مدتی پیش در اخبار شنیدم که یکی از مسئولین استان در مورد نامه های مردم صحبت می کرد و لپ کلام اینکه از حرفهایش معلوم بود که نامه ها ابتدا از صافی و فیلتر خودشان عبور می دهند و شاید بدستتان برسانند!

نامه ننوشته ام که مانند جریان حضرت علی (ع) تقاضای پول از بیت المال کنم و نه سایر مردم از دست خوشه و سهام عدالت شاکی باشم اصولا خانواده ما پی این حرفها نیست که به یکی کم می دهند به یکی زیاد یکی امسال یکی سال دیگر ، هر چند ما یک خانواده 7 نفری هستیم با پدری که از پا ناقص است و نیز در اثر بیماری روانی دکترها به او مهر دیوانگی زده اند  که این بیماری هم بی ارتباط از دوران جنگ و حمله عراق به اهواز و اضطراب یک مرد خانواده دار برای نجات خانواده اش نیست. اما هیچ مدرکی دال بر اثبات آن نیز در دست نیست! 5 سالی است که تحت پوشش سازمان تامین اجتماعی به عنوان از کار افتاده ( پدرم امسال تازه 50 ساله شده اند) هستیم بدون مزایا و بن و کوپن.

الهی شکر

عرض من چیز دیگری است . یک پیشنهاد به رییس جمهور

ابتدا یک سوال دارم و آن اینکه چه کسانی به دانشگاه های دولتی ( روزانه ) می روند؟

1-    کسانی که از هوش بالایی برخوردارند و از هر قشرو طبقه ای هستند

2-    کسانی که نمی توانند هزینه دانشگاه های آزاد و شبانه را تامین کنند و به هر رشته ای رضایت می دهند

در مورد گروه اول حرفی نیست اما در مورد گروه دوم باید بدانید خیلی از آنها واقعا آن چیزی را نمی خوانند که آرزوی تحصیلش را داشته اند اما به امید اینکه از دانشگاه دولتی جامعی مانند تهران فارغ التحصیل می شوند و حتما نیاز جامعه به آن رشته بوده که دولت هزینه آن را قبول کرده و کار نیز به تبع موجود است ادامه می دهند. اما من برایتان از یک گروه 30، 40 نفری ( گروه دوستانم در خوابگاه فاطمیه دانشگاه تهران واقع در انتهای خیابان کارگر شمالی) مثال می زنم که در رشته های گوناگونی اعمم از مدیرت ، روانشناسی ، زبان ها، جغرافیا، آمار، تربیت بدنی، بازیگری، برق،... تحصیل کرده اند و در کنکور دارای رتبه های خوبی هم بوده اند. اما از این گروه تنها 3 نفر ارشد قبول شدند و باقی پشت کنکور ارشد مانده اند و با وجود 2 سال فارغ التحصیلی هنوز بیکارند! یک نفرشان ازدواج نا فرجام داشته و دیگری از قول مادرش شنیدم افسرده شده و حاضر نیست در جامعه حاضر شود!

ما همگی متولدین نیمه اول 60 بوده ایم و به نسل سوخته معروف شدیم بی ارتباط هم نیست. در بدترین شرایط روحی پدر و مادر و شرایط بد اقتصادی سیاسی آموزشی ... کشور بزرگ شدیم. کنکور سال های 81 تا 83  بیشترین آمار داوطبان و ظرفیت پایین دانشگاه ها و درصد کم قبولی  از دیگر خاطرات مشترک ماست . نه کسی فهمید بدنیا آمدیم نه کسی رشدمان را دید و نه کسی به ما اجازه حضور در جامعه را بعد از طی  هفت خان رستم می دهد

اینها مقدمه ای طولانی بود برای اینکه پیشنهادم را بدهم

اگر توجه کنید هرکس که در کنکور رتبه های خوب می آورد رشته های دانشگاه های روزانه جامع را انتخاب می کند . دکتری و مهندسی یا کارشناسی زبان و هنر و... کمتر کسی است که دانشگاه تربیت معلم را به دانشگاه جامع ترجیح دهد و به خیال خودش پس از فارغ التحصیلی مثل خیلی از دهه 50 ای ها می تواند استخدام سازمان آموزش پرورش شود اما این سازمان عزیز طی تغییرات پی در پی اش در سالهای اخیر تنها از بین فارغ التحصیلان تربیت معلم استخدام می کند که این ظلمی است به تمام کسانی که علی رقم ربته بالاتر و دانشگاه بهتر از این شغل مقدس محروم شده اند.

به نظر اینجانب باید این دانشگاه تغییر کاربردی داده شود و سازمان سنجش هر ساله کنکوری مثلا به  نام تربیت معلم برگزار کند و از تمام فارغ التحصیلان  دکترا ، ارشد ، کارشناسی و... بدون محدودیت سنی  در رشته های گوناگون (به طوری که هر کس در هر رشته ای که دوست دارد تدریس کند  و نه الزاما رشته تحصیلی خودش) امتحان بدهد و بعدا بر طبق نتیجه اولیه و رتبه اش، شهر و درجه ( معلمی ، دبیریف استاد دانشگاهی،...) را انتخاب کند.

معلمی شغل انبیاست نباید انحصاری باشد!

(این جور کنکورها مثل کنکور تربیت معلم می تواند برای خیلی از سازمانهای دولتی مانند صدا و سیما ، وزارت خانه ها و ... قابل اجرا باشد)

البته چند سالی است که در ایران رسم به ظاهر قشنگی را سازمان های دولتی  (مثل نفت و آموزش پرورش ) و گاها خصوصی اجرا می کنند : پدرت هر کاره ای است تو می توانی جانشینش شوی! گویا این ضرب المثل را فراموش کرده اند که

: گیرم پدر تو بود فاضل از فضل پدر تو را چه حاصل

ما بخیل نیستیم و این رسم لا اقل گروهی را از بیکاری که آفت جامعه ما شده است نجات می دهد اما مسئله این جاست هزاران نقر مثل من دارای پدری که کارگر قراردادی بدون وابستگی دائمی به شرکتی است را دارند. هر چند ما به همان کارگری هم راضی بودیم اما جنسیت و لیسانسمان به جای کار آفرینی  بلای جونمان شده است!

در پایان تقاضا دارم این را در برنامه این 3 سال باقی مانده تان جای دهید وگرنه باز روز از نو روزی از نو

با امید به اینک این نامه که از انتهای ایران و به کمک استاد همچون پدرم دکتر پورحسین عزیز به قلب ایران میل شده را شخص رئیس جمهور بخوانند و جواب بدهند!

با تشکر

فاطمه

پاورقی


بعدا در مورد اینکه دکتر پورحسین کی هستند و من چه رایانامه هایی براشون نوشتم ،توی پست های بعدی توضیح می دم. اگر دقت کرده باشین این رایانامه، ابتدا یک نامه بوده و مطمئن هستم که به دست شخص رئیس جمهور رسیده  است. من اینقدر با جرات بودم که پایین اسمم، تلفن و نشانی دقیق پستی هم ذکر کرده بودم.

خلاصه اگر می خواین بدونین آقای دکتر پور  حسین کی هستند به عکس زیر توجه کنید دستتون میاد.




تاريخ : دوشنبه هفتم تیر ۱۳۸۹ | 18:36 | نویسنده : فاطیما |


 

   زلیلایی شنیدم یاعلی گفت به         مجنون چون رسیدم یاعلی گفت

مگر این وادی دارالجنون است           که هر دیوانه دیدم یا علی گفت

نسیمی غنچه ای را باز می کرد        به گوش غنچه کم کم یا علی گفت

چمن با ریزش باران رحمت              دعایی کرد و او هم یا علی گفت

یقین پروردگار افرینش                       به موجودات عالم یا علی گفت

دلا بایست هر دم یا علی گفت               نه هر دم بل دمادم یا علی گفت

به هرروز وهر شب یا علی گفت          به هرپیچ و هر خم یا علی گفت

خمیر خاک ادم را سرشتند              چو بر می خواست ادم یا علی گفت

علی در کعبه بر دوش پیمبر                   قدم بنهاد و ان دم یا علی گفت

عصا در دست موسی اژدها گشت                 کلیم انجا مسلم یا علی گفت

ز بطن حوت یونس گشت ازاد                ز بس در ظلمت یم یا علی گفت

به فرقش کی اثر می کرد شمشیر                 شنیدم ابن ملجم یا علی گفت

مگر خیبر ز جایش کنده می شد              یقین ان دم علی هم یا علی گفت 

 

ای امام عزیزم ، ای پدر یتیمان خودت می دونی دردم چیه!!! درمونش کن پلیز



تاريخ : شنبه پنجم تیر ۱۳۸۹ | 18:44 | نویسنده : فاطیما |

از اول که سال خوبی نبودی، درست مثل داداشت 88، به نظرم سیاه ترین بهار های عمرم رو می بینم. همه می گویند الان توی بهار جوانی هستم وبعدها حسرت این ایام رومی خورم. اما این روزها حتی اگر بهار باشه، برای من یک گل هم نداده، به قول یارو گفتنی سالی که نکوست  از بهارش پیداست. شایدم چون متولد آذرم به بهار علاقه ای ندارم. خلاصه اینکه خداحافظ ای فصل پر از ناراحتی، امیداوارم اگر سال90 هم مثل تو قراره باشه اصلا نباشم و نبینم و توی پاییزی که روییدم بمیرم.

 پارسال هم همین موقع ها:

 توی رستوران هتل آپارتمان هدیه به عنوان کشر مشغول به کار بودم. حقوقش 200 هزار تومان بود اما تا ساعت 1 الی 2 شب اونجا بودم بدون اضافه کاری و… . نه شغل مناسبی برای من نبود. گارسن ها خیلی اذیتم می کردند و اصلا احساس امنیت نمی کردم. هر جور بود ( البته اصرار و دعواهای بابا ومامان هم بی تاثیر نبود) خودم را خلاص کردم. هنوزم رستوران حقوق 5 روز کارکرد اول تیر ماه 88 و پول تایپ های خصوصی و خارج از وظیفه ام را نداده. این پول نه منو پولدار می کنه نه آقای انصاری ( معلوم نیست عربه دوبی بود یا پاکستانی) خلاصه از اینکه انتظار داشت جلوش خم و راست بشم ازش متنفر بودم این همه عکس و پوستر و نوشته از امام علی به در و دیوار اتاق مدیریتش ( یک مانیتور داشت که توی اون همه ی کارکنان بخش های مختلف فروشگاه، رستوران، آپارتمان و هتل رو کنترل می کرد) نصب بود، اما به نظر من خویی ازشان نبرده بود. خلاصه دست من که به جایی بند نیست حدودا 63 هزار تومان ازش طلب دارم باشه توی اون دنیا حساب می کنم.

چند روز پیش برای آقای ایزدی مدیریت رستوران ایمیل زدم و همین ها رو گفتم فقط خواستم اتمام حجت کنم چرا که سال پیش که برای گرفتن پولم رفته بودم رفتار خوبی ازشون ندیدم ، خود مدیریت که نبود بعدش هم فهمیدم کلا اخراج شده، در صورتی که با آقای انصاری خیلی جیک تو جیک بودند.

و اما امسال، آقای احمدی و عامری که توی خبرنگاران افتخاری استان اهواز باهاشون آشنا شدم از فیلمنامه ام خوششان آمده، قول دادند که فیلمش کنند ( البته پولی توش نیس) و برای جشنواره ملی جوان ایرانی ارسال کنند. خیلی امیدوار شدم. حتی قول دادن اسمم رو برای کلاس تصویر برداری به صورت رایگان بنویسند. آخه دستم خیلی تنگ بود و روم نمی شد بگم الکی می گفتم باشه ترم دیگه.

چند روز پیش تر هم از صدا و سیمای استان خوزستان، برنامه بادبادکها اومدند کانون پرورش فکری، من روز قبلش باز کمکی آرایش کرده بودم و منتظر بودم اما نیامدند و روز بعد غافلگیرم کردند. اولش خانم آهنگر مثل تمام  صدا سیمایی ها گفت بی خیال صد ا و سیما شو که استخدامی نداره. هیچ محلم نداد. اما آخر سر پدر یکی از کارورزهای گرافیک ( سال سوم باید بیان و کار عملی انجام بدن) اومد دنبالش. ایشون بازنشسته صداسیماست. دستش کوتاست وگرنه فکر کنم هر کاری از دستش بر میامد می کرد. به اصرار ایشون خانم آهنگر توی یک برگه پاره اسم و تلفنم رو یادداشت کرد که اگر کسی رو خواستند برای تست صد او یا … خبرم کنه. امیدوارم این برگه رو گم نکنه!

راستی بابای یکی از بچه ها که از مکه اومده بود، کلی برق لب آورده بود و فاطمه به هر کدوم از مربی ها یکی داد. یکی هم به من!

در آخر هم اینکه امروز خانم فارسانی که این شغل رو برای من جور کردند، سر زده اومدند کانون شماره 3، وقتی یک کم دورش خلوت شد باهاش حرف زدم و گفتم همه چیزش خوبه الا حقوقش، ولی اون هم مثل خانم محمدی گفت دیگه همینه!

اولش که خانم فارسانی اومد ترسیدم. آخه چند روز پیشش توی سایت مسابقه کانون از قول فک فامیلم نوشتم که لطفا با اون خانمی که مسول کتابخانه است طبق قانون کار حساب کتاب کنید و حقش رو نخورید!


 



تاريخ : چهارشنبه دوم تیر ۱۳۸۹ | 18:41 | نویسنده : فاطیما |
  • مکس دی ال
  • پاپو مارکت